حكيم ابوالقاسم فردوسى
750
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
جز از بندگر كوشش ( و ) كارزار * بپيشم دگرگونه پاسخ ميار بتندى بپاسخ گو نامدار * چنين گفت كاى پر هنر شهريار همى خوار دارى تو گفتار من * بخيره بجويى تو آزار من چنين داد پاسخ كه چند از فريب * همانا بتنگ اندر آمد نشيب [ تير انداختن رستم اسفنديار را به چشم ] بدانست رستم كه لابه به كار * نيايد همى پيش اسفنديار كمان را بزه كرد و آن تير گز * كه پيكانش را داده بد آب رز همى راند تير گز اندر كمان * سر خويش كرده سوى آسمان همى گفت كاى پاك دادار هور * فزايندهء دانش و فرّ و زور همى بينى اين پاك جان مرا * توان مرا هم روان مرا كه چندين بپيچم كه اسفنديار * مگر سر بپيچاند از كارزار تو دانى كه بيداد كوشد همى * همى جنگ و مردى فروشد همى ببادافره اين گناهم مگير * توى آفرينندهء ماه و تير چو خودكامه جنگى بديد آن درنگ * كه رستم همى دير شد سوى جنگ به دو گفت كاى سگزى بدگمان * نشد سير جانت ز تير و كمان ببينى كنون تير گشتاسپى * دل شير و پيكان لهراسپى يكى تير بر ترگ رستم بزد * چنان كز كمان سواران سزد تهمتن گز اندر كمان راند زود * بران سان كه سيمرغ فرموده بود بزد تير بر چشم اسفنديار * سيه شد جهان پيش آن نامدار خم آورد بالاى سرو سهى * ازو دور شد دانش و فرّهى نگون شد سر شاه يزدان پرست * بيفتاد چاچى كمانش ز دست گرفته بش و يال اسپ سياه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه چنين گفت رستم باسفنديار * كه آورد آن تخم زفتى ببار تو آنى كه گفتى كه رويين تنم * بلند آسمان بر زمين بر زنم من از شست تو هشت تير خدنگ * بخوردم نناليدم از نام و ننگ بيك تير برگشتى از كارزار * بخفتى بران بارهء نامدار هم اكنون به خاك اندر آيد سرت * بسوزد دل مهربان مادرت هم انگه سر نامبردار شاه * نگون اندر آمد ز پشت سياه زمانى همى بود تا يافت هوش * بر خاك بنشست و بگشاد گوش سر تير بگرفت و بيرون كشيد * همى پرّ و پيكانش در خون كشيد همانگه به بهمن رسيد آگهى * كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى بيامد بپيش پشوتن بگفت * كه پيكار ما گشت با درد جفت تن ژنده پيل اندر آمد به خاك * دل ما ازين درد كردند چاك برفتند هر دو پياده دوان * ز پيش سپه تا بر پهلوان بديدند جنگى برش پر ز خون * يكى تير پر خون بدست اندرون پشوتن بر و جامه را كرد چاك * خروشان بسر بر همى كرد خاك همى گشت بهمن به خاك اندرون * بماليد رخ را بدان گرم خون